وب سایت شخصی - حسن الفت

 آخرین دیوانگی - فصل اول : جنگ 

نویسنده hassan olfat

تاریخ انتشار

فصل اول - جنگ

باید انجام شه

باید انجام بدم

باید انجام شه

راهی نیست

انجامش بده

این جملاتی بود که در فکرش حسابی میرقصید.

از زمانی که او را دیده بود!!!

آری او

پسری پر از احتیاط پر از کارهای عاقلانه پر از نگرانی از فردا

حالا او میخواهد کاری غیرعاقلانه انجام بده

میخواد کاری کنه که هرگز انجام نداده

کاری که همیشه دوست داشت انجام بده و حالا زمانش رسیده.

بکند و برود همچون شیخ صنعان.

قلبش پرواز میخواهد این بار دیگر قلبش از زورگویی هایی که مغزش با او کرده خسته شده و میخواد شورشی به پا کند. میخواهد کوکتل مولوتف هایی سازد و ترتبیب آن مغز محتاط در بدهد ، میخواد درد تمام باتوم های نغز را تحمل کند، دیگر از زندانش خسته شده ، نه تنها آزادی بلکه میخواد حکومت کند.

می دانی حکومت قلب چه گونه است؟؟؟

او همه چیز را به کنترل میگیرد و به قلب دیگری پیشکش میکند و ذهن را برای همیشه خاموش!!!

حتی به خودش هم رحم نمیکند ، خودش را او حل می کند، می رود که یکی شود ، می رود تا رقم زند یک روح و دو بدن را!!!

کارش این است یکه تاز و بی رحم ، ویرانگری عظیم.

اری پسرک کم کم به ندایی که از قلبش به آهستگی و پیوسته می آید دقت میکند

صدایی که با زیرکی از میان هزاران ترس با نوسانی دلنشین خودش را از هزارسوهایی که ذهنش ساخته عبور می دهد!!!

نوری پر از امید . نوری که صدا دارد!!!

و حالا پسرک در حال خراب کردن هزاسوهایی که در نمیه تاریک بدنش قرار دارد.

به دنبال آن نور به دنبال آن صدا

صدایی آشنا ، نوری امید بخش

او راه بخواه ، او را بخواه!!!

به دنبالم بیا ، نگذار دفن شم

مرا تجربه کن ، مرا بشنو ، مرا ببین

من تو ام و تو من.

تمام اینها در یک لحظه برای پسر و اتفاق افتاد وقتی چشمان او را دید.

گویی چیزی از چشمانش به قلب او نفوظ کرده و حفره ای به وجود آورده که آن صدا را می‌شنود.

و آن لحظه بود که جنگ شروع شد!!!

از آن لحظه بود که همه چیز به هم ریخت ، تمام غرورش همچو برج های دوقلو فرو ریخت ، ضربان قلبش دیگر آهسته نبود ، و حتی ذهنش هم بی قرار ، ذهنی که کلی حصار ساخته بود برای این لحظه حالا شاهد تخریب آنهاست ، شاهد خودکشی!!!

اوایل نمیتوانست بفمد چه خبر شده ، گلبول های سفید را فعال کرده بود برای پیداکرد و انهدامش ولی نمی دانست کاری از آنها ساخته نیست!!!

حال وقت بازنشستگی است‌.

و تمام نیاز هایش به یک نیاز تغییر کرد ، نه آب ، نه غذا ، نه ویتامینی و نه پروتئینی و نه دارویی
فقط و فقط آن چشم ها!!!
و این گونه بود گرسنگی برای او مفهوم تازه ای پیدا کرد.
هر چیزی به او ختم میشد هر مفهومی ، هر فلسفه ای و هر سیاستی!!!


تگ ها :