وب سایت شخصی - حسن الفت

 جو - فصل اول

نویسنده hassan olfat

تاریخ انتشار

واوو چه چشم هایی !!!

این رو او گفت زمانی که در اینستا در حال چرخ زدن بود . اگه آدم بخواد منصفانه برخورد کنه اکثر وقت تفریحاتش رو اونجا می گذراند.  در اینستاگرام!!!

نه دوستی و نه تفریحی . حتی. دوست دختر هم نداشت . کل زندگی رو در کتاب و کار و اینترنت می گذراند.

تا اینکه یک روز که داشت افراد توصیه شده ایسنتاگرام رو چک می کرد . به یک عکس برخورد .

و اونجا بود که با صدایی نیمه رسا گفت واووو چه چشم هایی ، چه قدر  زیباییییی.

آری و داستان اون و چشمان داخل عکس از آنجا شروع شد!!!

اسم من جوه و سنم بین 29 و 30 ساله  در جداله و در شهری به نام نیویورک زندگی میکنم. بزارین از اول براتون بگم که چی شد.

 یک روز که مثل همیشه صبح  زود خمیازه کنان بیدار شدم  زیر کتری رو روشن کردم و تا زمانی که آب جوش میومد حاظر شدم  و در حالی که با عجله  قهوه ام  رو در آبجوش به هم میزدم یک لقمه در دهانم گزاشتم.

آخه اون روز روز مهمی بود و البته من هم شب قبل کمی دیرتر از بقیه شبها خوابیده بودم . یک ماهی بود که درگیر تغییر دکور مغازه ام بودم. آخه محل مغاره رو عوض کرده بودم  و به خیابان شانزلیزه اومده بودم واسه همین باید مغازه رو تغییر دکور میدادم. دکور لباس زنانه فروشی رو که نمیشه برای گلفروشی استفاده کرد. می شد؟

تازه شم باید خیلی شیک میشد طوری که هر بیننده ای رو که از اونجا رد میشه محصور خودش کنه . مشهورترین خیابان در شهر عوشاق ، خیابانی که هزاران توریست عاشق از توش رد میشن. هزاران دختر و پسر فرانسوی درش عاشق میشن . خیابانی پر از وصال و جدایی . کسایی هم هستن که فقط یک بار از اونجا رد میشن و یک بار شاید کسی رو ببین و در اون لحظه دل سپارند و ناگذیر بی وصال جدا می شدن. مگه میشه تو همچین خیابانی که پر از مغازه هاییه که شاید ساعت ها به دکورشون آدم خیره میشه  تو دنبال یک دکور شیک و منحصر به فرد نباشی!!!

اون روز صبح برعکس اکثر روزهای پاریس هوای آفتابی بود و چه چیز از این بهتر برای یک افتتاحیه با شکوه . همه چیز آماده بود. جز من که کلی استرس داشتم و هنوز از خونه بیرون نزده بودم.

قهوره رو فوری خوردم و زدم بیرون .

سلام جیمی . چه طوری پسر؟ امروز میبینمت دیگه منتظرم ها ، لیزا هم بیار . یه دسته گل اختصاصی براتون گزاشتم کنار.

آپارتمان جیمی دقیقا روبروی آپارتمان منه ، که تقریبا اکثر روز ها لای در آپارتمانش رو باز میزاره البته میشه گفت از زمانی که زنش برای همیشه ترکش کرد. گرچه با دوست دخترش لیزا زندگی می کنه ولی همیشه لیزا نیست ، لیزا مهمان دار هواپیماست و خیلی وقت ها در سفر. یه خانم جوان بیست و سه چهار ساله سبزه برزیلی. خودش که همیشه میگه من دختر خاله رونالدو ام .

 خوب بگذریم .در حین احوال پرسی در رو هم قفل کردم . و فوری بعد از خداحافظی با جیمی با عجله رفتم سمت آسانسور . وقت هنوز داشتم ولی استرس ام باعث شده بود  عجله بیشتری داشته باشم.

من  آپارتمانم طبقه بیست و دومه.  با عجله پشت سر هم  دکمه آسانسور رو فشار میدادم. ای بابا اینم طبقه ۵ ام گیرکرده . تا اینکه اون یکی آسانسور درش باز شد. رفتم تو آسانسور ، فقط من بودم و یک خانم با دختر کوچیکش، وای چه دختر زیبایی دست کردم تو جیبم که شکلا بهش بدم اما تو جیبم بود . به مادرش گفتم چه دختر خوشگلی دارین . و اون هم یک تشکر کرد و با لبخند توی طبقه سوم پیاده شد.

بلخره رسیدم تو لابی ساختمان که یه دفعه رئیس ساختمون منو دید . هی جک شارژ ساختمونت دیر شده مال ماه پیش هم ندادی ، زودتر تسویه کن.

- باشم آقای پارک صبحت میکنیم امروز یکم عجله دارم.

- به جای این لباس های شیک که کلی پولش رو میدی شارژ ساختمون رو بده. عجله دارم عجله دارم که نشد پول

-  شب صحبت میکنم امروز افتتاحیه مغازه مه تشریف بیارین (این رو با بی میلی گفتم)

و فوری از در اومدم بیرون

جک شیرینی یادت تره این رو نگهبان ساختمون بهم گفت . آقای ریچ البته من بهش میگم مارک اسم کوچیکشه .

-  در حالی که می دویدم داد زدم باشه حتما مارک

تاکسی ، تاکسی وال استریت

-        کجای وال استریت میری ؟

-        تقاطع شانزلیزه روبرو برج ساعت

-        ده پوند میشه

-        من یازده تا میدم فقط سریع منو برسون

سوار تاکسی که شدم راننده یک مرد حدود 50 ساله ای بود با موهای رنگ زده که اونقدر ناشیانه رنگ شده بود می شد آثار رنگ  رو پشت گردنش کاملا نمایان بود.

صدای رادیو رو زیاد کرد، مردی در بالای یکی از اهرام ثلاثه در سرمای زیر 40 درجه یه دختر مورد علاقه اش خواستگاری کرده! وی که با یک تی شرت و شلوارک به پای برهنه به صحرای آفریقا سفر کرده....

راننده بی هوا با یک لهجه آلمانی گفت :

-        از دست عاشقی ، میدونی من با همسرم کجا آشنا شدم؟

-        نه کجا؟

-        هزار فرسنگ زیر زمین!

-        اون که مال تو کتاب ژولورنه

-        چیه فکر کردی حقیقت نداره؟ من اونجا بودم سوزان هم اونجا بود ، همسرم رو میگم

شما جوون ها چی میدونین؟ اصلا آخر کتاب ژولورن رو خوندی؟

اون موقع ها که مثل الان نبود که بری تو یه کافه بشینی ما رو سنگ هایی که از آتشفشان بالا می اود از اعماق زمین تا زمانی که پرت می شدیم بیرن انگضتر به دست منتظر جواب مثبت می موندیم و اونا تا زمانی که رو هوا معلق بودیم انگشتر رو نمی گرفتن( این رو با ذوق خاصی گفت) یادمه اونقدر بالا میرفتی که می شد ستاره ها رو بچینی!!!

ببینم تو مجردی ؟

-        اره . چه طور؟

-        یعنی نه دوست دختری و نه ازدواجی ؟

-        اره هیچی. من درگیر کارمم بیشتر. یکی دو بار سعی کردم نشد.دیگه بهش فکر نمیکنم .

و این رو گفتم و پیاده شدم. لابد اون مرد به خودش میگه من چه ابله ای هستم . نمیدونه اگه اونی که بخوامش پیداشه آتشفشان که هیچی تا کره ماه پیاده میرم

تو این فکر بودم که به مغازه رسیدم و درو باز کردم. گل هایی که سفارش داده بودم هنوز نرسیده بودن . ولی یک سری ها که دیرز تهویل گرفته بودم هنوز کف مغازه بود . اونا رو چیدم و نشستم نگاه بیرون کردم . هنوز خیابان شلوغ نشده بود درحد چند نفر با با عجله داشتن به محل کارشون میرفتن. یهو یاد دوستم افتادم که گفت تو اینستاگرام یه پیج برای مغازه ات درست کن. واسه همین نشستم و یه پیج درست کردم با اینکه اینستاگرام داشتم زیاد بهش سر نمیزدم وای الان فرق داشت برای کارم بود. پیج رو درست کردم و شروع کردم فالو کردن مردم. در حال فالو کردن بودم که چشمم به یه دختر افتاد. یه لحظه محو عکس پروفایلش شدم . چیز زیادی معلوم نبود ولی یه حس یه چیز نمیدونم چی نمی تونم توصیف کنم وارد قلبم شد. فالوش کردم و منتظر قبول درخواست موندم . همین طور داشتم نگاه پروفایلش میکردم که یه مشتری اومد تو . یه نگاه انداخت و رفت ولی موقعی که خارج میشد یه شاخه گل بهش دادم.

عصر بود و حسابی مغازه شلوغ شده بود ولی با این حال همش اینستاگرامم رو چک میکردم که ببینم قبول میکنه یا نه.

شب روی تخت همش داشتم پروفایلش رو نگاه میکردم . وایی قبول کرد . با عجله عکس هایی که گزاشته بود رو نگاه میکردم تا به عکسش رو پیدا کنم . یه عکس ازش دیدم.واوووو چقدر زیبا . چه چشمایی .

اون شب کل عکس هاش رو دیدم کل متن هاش رو خوندم چه با احساس چه امیدوار وچقدر حس دوباره زندگی رو در من زنده کرد یک ماهی فقط استوری ها و پست هاش رو دنبال میکردم . حتی از اسمش هم خوشمم اومده بود انگار همه چیزش منو به گونه ای دیگر تغییر داده بود.

خونشون محله کناری ما بود شلوغ ترین محله پاریس.

اما نمیتونستم برم اونجا با اینکه محله نزدیک ما بود اما کیلومترها فاصله داشت.

پس تصمیم گرفتم بهش پیام بدم بعد از سه ماه بهش بگم چقدر دنیای من رو تبدیل به یک جوانه ای که تازه روییده کرده

مثل همون جوانه ای در کنار نامش.

این شاید بزرگترین و عجیب ترین کاری بود که در طول عمرم کرده بودم وشاید خنده دار ولی جذاب.

شاید با شناختش تمام ستاره های آسمون رو دریک کیسه می کردم و در اعماق زمین جشن و سروری به پا ، آنگونه که از هر دهانه آتشفشانی یه فلکه آسمانی تشکیل بشه و زمانی که از ماه به زمین نگاه کنی چهره اش را که فلکه ها در کنار هم قرار داده اند به نمایش بگذارند.

نمی دونم شاید در اعماق سیاه چاله ای فرو برم تا شاید درکی از چشماش پیدا کنم شاید راهی در قلبش بدون زمان بدون مکان و تا ابد زنده ماند  و تا ابد آرامش را حس کرد. نقطه ای که فقط یک عاشق می تونه  کشف و درک کنه و نه علمی ونه دانشی. و همچون جوانه ای در آن بررویی.

چند روزی منتظر موندم تا جواب داد.

مرسی. همین .و بعد هم بلاک.

چند بار تلاش کردم بتونم باهاش صحبت کنم اما نشد. و یه جورایی بیخیال شدم. لابد میگین ای بابا برو و پیداش کن . یا اینکه بیخیالش شو.

اره بیخیال شدم دلیلش برای تلاش کردن نبودهشاید  دلیلش عشقی عمیق تر بوده!!!

 

 

 

 

 

 


تگ ها :