وب سایت شخصی - حسن الفت

ماریا

نویسنده hassan olfat

تاریخ انتشار

 

ماریا

هنوز خودش را نشناخته بود  ، اطرافش را درست درک نکرده بود.

هنوز خجالتی بود با خودش با همه ، اینکه با دیگران چگونه رفتار کند ، اون طور که هست دوستش بدارند.

تنها چیزی که میدانست این بود چیزی در سینه اش دارد که به آن انسانها قلب میگویند. مرتب میزند و اگر نزد...

وای اگر نزد چه می شود به راستی ؟ با دنیای دیگری آشنا میشود ؟ جای دیگری با کسانی که درکش می کنند ، درکشان میکند؟ یا نه دیگر برای همیشه نخواهد بود ؟

مادرش گفته بود پیش خدا میرود کسی که قلبش نزند.

پدرش گفته بود مَرد نخواهد بود اگر قلبی در سینه نداشته باشد!!!

خواهرش گریان گفته بود پیش مادربزرگ!!!

در تلاطم افکارش غرق شده بود که این حرفها چه معنا دارد؟

مگر این نیست قلب فقط گوشت و خون است و فقط خون رسانی میکند؟ این را معلم علومش گفته بود.

به خود که آمد حس کرد قلبش نامنظم میزند تعدادش تپش هایش با ارقام کتابها یکسان نبود. چرا؟چطور؟مگر میشود؟ 

چرا قلبش از سینه اش تلاش میکند بیرون رود؟

مات و مبهوت این که آیا قرارست بمیرد؟ آیا با دیگران متفاوت است؟ 

شبها و روزها نگران بود . گاهی خوب میشد گاهی بسیار تند.

به یاد دارد در  جایی خوانده بود اگر این گونه ای عاشق شده ای.

عشق چیست؟ یه نوع مرض است؟ خوب است یا بد؟

نکند در نوجوانی قرار است دیگر نباشد. بغض کرده بود اما گریه نه، عصبانی ، پرخاشگر ، مبهوت که چه شده است؟

آری او عاشق شده بود. اما عاشق کی؟چه؟چرا؟

بدون شک کسی بود و آن کس دختری بود

من؟به دختری علاقه مند شوم مگه ممکنه؟

رد تپش هایش را گرفت هر چه نزدیک تر میشد قلبش محکمتر می تپید. اری خودش است. نه خودش نیست

یعنی یعنی من عاشق عاشق ماریا هه غیر ممکنه. حماقته، پسر خودت رو جمع کن

وایی نه اره نه مگه ممکنه؟؟؟

قفل کرده بود دیگر نفسش هم بالا نمی آمد . این بار گریه کرد ولی چند لحظه یک بار  نفسی از سینه که حالت خنده داشت خارج میشد. به خودش به قلبش . کم کم تبدیل به خنده شد این بار به خنده هایش!!!

تکیه به دیوار زده بود نگاهش را از انتهای کوچه به در خانه او دوخته بود، از دور ، می ترسید جلو تر برود. نمی خواست کسی بداند

نه ماریا نه خانواده اش نه دوستانش.

می ترسید ماریا بفهمد و از چشمش بی افتد. شاید ماریا هوز مفهوم عشق را درک نکرده بود.

دوستاش یا در حال بازی بودند یا درس خواندن مسخره اش میکردند به طور حتم.

پدر مادرش دیگر نمی گذاشتند او را ببیند.

تنها شده بود کاملا تنها.در ذهنش کسی تکرار میکرد به دنیای مردان تنها خوش آمدی.

 هنوز در خودش سیر میکرد که ماشینی رد شد و تمام لباس هایش را گلی کرد.

خوب بشه که چی ؟ گلی بشم یا تمیز فرقی میکنه؟ برای من ماریا میشه؟

ماشین باعث شده بود برگ زردی از درخت جدا شود و خود را به شانه او برساند.

برگ را از شانه اش برداشت و خیره شد به برگ در همان حال خودش را جای برگ دید

اری پسرک این تویی که افتاده ای در دام عشق!!! این را در با خودش زمزمه میکرد و زمزمه کنان آنجا را ترک کرد.

 شاید ساعت ها آنجا ایستاده بود شاید آنقدر در فکر فرو رفته بود که ماریا آمده و رفته بود

 به راه افتاد راه رفت و راه رفت

وقتی به خانه رسید دیگه اون همونی نبود که از خانه چند ساعت پیش بیرون آمده بود

دیگر چیزی برایش اهمیت نداشت جز ماریا

ماریای او.

از آن بعد با دنیای خیال آشنا شد. با موسیقی با فیلم با کتاب با گریه

فقط یک لبخند او را شاد میکرد لبخند ماریا

وای خدای من چرا زمان آنقدر کُند میگذرد چرا دیگر خانه ماریا نمی رویم.

همه چیز عادی بود مثل قبل به آنجا می رفتند. فقط او بود که عادی نبود.

زمان همانطور مثل قبل می گذشت نه تُند نه کُند.

شاید هم نَه، زمان فهمیده و میخواهد او را آزار دهد ، ماریا را که می دید زود می گذشت. هم این که از او دور میشد ثانیه ها به سال ها مبدل می شدند!!!

شب ، شب را که نگو آن هم بازی اش گرفته بود اما نه شب همان شب بود با همان ماه با همان ستاره پس چرا ماه شکل دیگری بود شکل ماریا چرا ستاره ها ماریا را به سوی خود میخوانند نکند ماه برود.

اخه تنها دل خوشی اش همان ماه بود که او را به یاد ماریا می انداخت.

 

 


تگ ها : ماریا ، عاشقانه ، دست نوشته ، حسن الفت