وب سایت شخصی - حسن الفت

خیالات شیرین

نویسنده hassan olfat

تاریخ انتشار

 

روزها برایش تکراری شده بودند . همه چیز بوی انتظار میداد.  بوی نگرانی.  بوی اضطراب

چه کار باید میکرد چه کاری از دستش بر می آمد ؟

هر روز که به شب تبدیل می شد و روز دیگری آغاز می گشت بیشتر در خودش فرو میرفت

توهمات به سراغش آمده بودند.

خیالات خوب خیالات بد و حتی وحشتناک

روزهایی که شاد بود در خیالش دست در دست هم برگ های پاییزی را به صدا در می آوردند.

خنده های بی امانشان تمام درختان غم زده که در فراغ برگ هایشان  یه سوگ نشسته بودند را شاد میکرد.

حتی درختان هم میخندند انگار دیگر نگران عریان شدنشان در خزان نیستند.

برگها به امید دیدن لبخند او از نزدیک ،خود را به کشتن می دادند. برگ ها هم عاشق شده بودند .

حتی درخت های کاج زمانی که او عبور میکرد از غم دوریش زرد می شدند .

فواره ها آب را در هوا به رقص وا میداشتند.

منظره زیبایی بود درختان عریان با تک و توکی برگ که انتظار ماریا را می کشیدند. چمن هایی سبز پوشیده

شده از برگ های زرد عاشق. صدای تق و توق برگ ها حاصل از ریختن قطرات آب بر روی آنها.رقص قطرات آب

در هوا . صدای خورد شدن برگ هایی که ماریا با خنده بر روی آنها می پرید. عجب سنفونی اجرا میکردند!!!

اری انتهای روز آنها به غروب خورشید ختم میشد. پاتوق شان هم به راه بود بالای تپه.آن بالا کسی نیست

فقط و فقط خودشان پرندگان از سمت خورشید از روی سرشان با طرح های زیبا عبور میکردند. واوو نگاه کن

ماریا آن یکی شبیه چشمان توست . انگار از آن بالا چشمانت را دیده اند. نکند آنها هم عاشق چشمانت

شده اند !!!

نسیم آرامی در حال وزیدن بود و موهای ماریا را به رقص وا میداشت. مگر میشود این همه زیبایی .

دلش می خواست خود را در موهای او غرق کند.موهایش را نفس بکشه و در دنیا آرامش بخشش زندگی کند.

رنگ هوا عوض شده بود حسابی چند رنگ شده بود انگار خورشید تمام هنرش را برای آنها به نمایش گزاشته بود.

صبح ها وای نگو صبح ها  وقتی خورشید هنوز آرایشش را کامل نکرده بود برای خود نمایی  ، وقتی هنوز

مشغول  سشوار کشیدن موهای بلوند خود بود .

او با سنگ به شیشه اتاق ماریا میزد. تا او را ببرد خورشید خانم را که برای دیدن آن دو کلی خود را به زحمت

انداخته بود لب ساحل ملاقات کنند.

هنوز خدمت کارها داشتند صحنه را برای خورشید خانم آماده میکردند. آخه به هر حال کم کسی نیست خورشید است .

دریا را باید رنگی تازه می بخشیدند .غبارها را از انجا دور میکردند . خود آن هم کلی زحمت داشت باید باد را

راضی میکردند که بیاید زودی برود. کسی حق داشت در مراسم آنها شرکت داشته باشد. فقط آن دو و

خورشید . گرچه باد کمی شیطنت داره و همیشه در این گونه مراسمات خودی نشان میدهد.

هی ماریا سریع تر خورشید خانم فقط چند دقیقه به ما وقت ملاقات داده تا از نزدیک او را ببینیم . وقتی بره اون

 بالا دیگه چه فایده ای داره . تازه شم ناراحت میشه.

آن دو بر روی زیر اندازی ارغوانی لب ساحل نشستند و منتظر خورشید شدند.

هی ماریا چقدر صورت خواب آلودت دوست داشتنیه . چشمان خواب آلودت رو دیده ای ؟

سرت رو روی شونه من بزار تا پیداش بشه

خورشید با غرور آرام آرام  از زیر دریا خود را نمایان کرد. واو چه باشکوه.

من ، ماریا و خورشید

هی سلام خورشید خانم میبینی این ماریاست ماریای من ماریای زیبای من کل روز مراقبش باش خوب؟

و خورشید لبخندی زد و دور شد.

ماریا چه کرده بود با او که چنان از غرق در خیال خود گشته بود. خیالاتی شیرین!!!

 


تگ ها :