وب سایت شخصی - حسن الفت

هوای ابری

نویسنده hassan olfat

تاریخ انتشار

هوا ابری بود باد تندی می وزید ، آسمان خاکستری
او به پنجره خیره پنجره ای چوبی و قدیمی و نیمه باز به کوچه نگاه میکرد گرچه غرق در فکر صندلی اش را عقب جلو میکرد

خودکار بیک آبی بین لبانش ، دستش زیر چانه، عینکی قاب مشکی قدیمی که از پدربزرگش به یادگار داشت روی چشمش
علاالدین سبزی کنارش.تق تق تق صدای درب قوری بود که به جوش آماده بود. همان چند دقیق پیش قهوه خورده بود بوی قهوه هنوز در فضای اتاق بود
صدای موزیک آرام و یک نواخت در حال پخش بود
چراغ اتاق را روشن نکرده بود . نور ضعیفی از پنجره به داخل می آمد. باد فشاری آورد و پنجره را بازتر کرد
ووووو برگ ها شروع به رقصیدن کردند خاک هم پس از یک استراحت طولانی دست در دست برگها داد. گردباد در وسط کوچه شروع به تشکیل شدن کرد

هوا سرد تر شد بوی نم در هوا قابل استشمام بود انگار در جایی ابری عاشق شده بود و باد او را از عشقش چرا کرده بود

در فکرش به تکه ابر گپی زد هی ابر چه شده؟ ابر گفت تمام دنیا رو گشته ام مثل اون دیده
مثل کی؟- 
آن دخترک . باد سوزی کشید و ابر نزدیک تر شد- 
آن دخترک مو خرمایی . با شالی و پالتویی قرمز . باد زد چترش رو با خود برد. اما او میخندید یک نگاه به من کرد و چشمکی زد. و من خندیدم

تا خواستم خوب نگاهش کنم باد مرا برد ، آه باد مرا برد و من در اشک ریختم
چند قطره باران روی صورتش نشست
و باد ابر را با خود برد
با اینکه سردش بود از کنار پنجره تکان نمی خورد
در کوچه کسی نبود گرچه هنوز تا غروب وقت مانده بود
هنوز در فکر ابر بود. که مثل او عاشق شده بود
یه لحظه به خودش آمد. پنجره را بست برگه ها را جمع کرد. چراغ را روشن کرد

قوری آبش تمام شده بود آن را زمین گزاشت. دوباره روی صندلی اش نشست و مشغول نوشتن نامه برای ماریا شد


تگ ها :