وب سایت شخصی - حسن الفت

ایستگاه

نویسنده hassan olfat

تاریخ انتشار

در ایستگاه نشسته بود و  انتظار می کشید. هنوز اتوبوس وارد ایستگاه نشده بود. گاهی می نشست گاهی قدم میزد با یک بی قراری خاص خودش.

 بعد از ظهری نیمه ابری در آذر ماه حوالی ساعت دو. تک قطره ای نوک بینی اش را لمس کرد. یک نگاه به دوردست انداخت کوه روبروی او تا نیمه برفی شده بود. شب قبل حسابی ابرها در شهر خود نمایی کرده و پاییز را با نوازش به درختان یادآور شده بودند.
خدا را شکر کرد به خاطر منظره زیبای برفی روی کوه، کوه حسابی زیبا شده بود تا نیمه برفی، تکه پایین تر جگری رنگ تکه بالا سفید که ابرها دورش حلقه زده بودند. پیران شهر به این کوه نگاه افتخار آمیزی دارند همچون مدالی که گردن شهر آویخته شده. این کوه تاریخ شهرش از بر است. جنگها، عاشقی ها ، جدایی ها خوشی ها ، غم ها. چه بسیار آدمها که به امید دیدن سرزمینشان از دید او راه قله اش را نپیموده اند.
دست در جیبش کرد و گوشی رو از جیب چپش درآورد ، نگاهی بهش انداخت یک میس کال از محل کارش را دید . گور باباش همین الان از شرکت اومدم بیرون . نت گوشیش رو روشن کرد. یک لایک. ای بابا بی خیال . نت رو خاموش کرد و گوشیش رو توی جیبش گذاشت. کسی که کاری با ما نداره. در این چند سال با تنهایی حسابی خو گرفته بود نه دوستی و نه یاری، تنهای تنها
کمی احساس سردی کرد . ای بابا چرا این اتوبوس نیومد شد نیم ساعت. برا همینه این مملکت شده این.
دو دل بود تا خانه را پیاده برود یا هنوز هم منتظر بماند ، برایش فرقی نداشت کی به خانه برسه ، فقط از بلاتکلیفی تنفر داشت
در بی خیالی محض به سر می برد برایش هیچ چیز اهمیت نداشت یک روزمرگی کامل در طول زندگی. بودن یا نبودن خیلی چیزها برایش مفهومی نداشت. کارهاش رو انجام میداد ولی با بی تفاوتی انگار که فقط باید انجام بشه. حتی کارهایی که خیلی دوست داشت یا برایش جنگیده بود هم به درستی انجام نمی داد. در طی این سالها چند باری برای فرار از تنهایی تلاش کرده بود . اما هیچ نتیجه ای جز ناامیدی و تنهایی بیشتر نصیبش نشده بود. به آدم ها کمک میکرد ولی بود نبودشان برایش یکسان بود. برعکس بقیه از آشناها فراری بود گویی که زخمها از آنها به یادگار دارد. غریبه ها برایش مهمتر بودند ، شاید به این خاطر که نه او آنها را می شناخت نه آنها او را ، اینگونه برایش راحت تر بود.
صدای بدی در گوشش پیچید ، صدای ترمز کردن اتوبوس بود بالاخره اتوبوس در ایستگاه توقف کرد . از پله های فلزی اتوبوس بالا رفت تا به راننده ای با مو های کم پشت مشکی که رو به پشت داده بودش با چهره ای اخم آلود که انگار سرش برای دعوا درد میکرد رسید. پول را که به راننده اتوبوس خواست بده ، با صدای لات گونه ای گفت بعدا ، فعلا برو بشین . این به آن معنی بود حالا باید روی صندلی اتوبوس منتظر باشه.یک نگاه به صندلی ها انداخت خالی خالی کسی نبود جز یک زن که در قسمت خانم ها نشسته بود.
رفت و روی صندلی آخر نشست کیفش رو کنارش گذاشت ، نگاهی دوباره به صندلی ها کرد.
صندلی های خاکستری کثیف با دسته های مشکی  پلاستیکی که حسابی تکه تکه شده بود توسط همشهریان محترمش در دلش گفت کجا زندگی میکنم و افسوسی کشید. نگاه روبرو که کرد درست پشت سر راننده  تبلیغ یک دندان سازی چسبانده بودند که با بد سلیقگی طراحی شده بود. زرد و قرمز و آبی با چهار تا عکس دندان که آدم چندش میشد نگاهش کنه در دلش گفت کی این رو طراحی کرده آخه . با دست چپش کیفش رو حلقه کرده بود ، این کار تبدیل به عادت شده بود برایش و فقط به این خاطر بود کسی از پشت کیفش رو بلند نکنه اطمینانی به هم شهری هایش نداشت حق هم داشت بی کاری میداد میکنه اکثر جوان ها بی کارند و این یعنی نیاز به پول، شاید دلیل این همه خشونت روی صندلی ها همین باشد خالی کردن عقده ها و عصبانیتی که نسبت به وضعیت فعلی خود دارند. دلیل عصبانیت راننده ، طراحی بد تبلیغ روبرویش و یا حتی وضعیت روحی خودش.

این پول که چه ها نمی کند اگر زیادتر از ظرفیت فرد باید یک مشکله و اگر کم باشد یک مشکل دیگه. صبح که به محل کارش می رفت در رادیو تاکسی هم بحث پول بود. در یک یک عده اعتراض کرده بودند و پولی که حقشون بوده میخواستند . در خبری دیگر فردی میلیارد ها اختلاس کرده. در روزنامه ها خبر قتل زن توسط شوهرش به خاطر مهریه یا دزدی از یک بانک که چند کشته و زخمی بر جای گذاشت. سرش رو روی صندلی جلویی گذاشت و چشمانش رو بست. خوابش می آمد، گرسنه هم بود.
 دوباره مثل همیشه در گذشته سیر میکرد و از یک سو دیگر نگران آینده ، از حال فعلی اش هم که بماند. حس میکرد هنوز خیلی عقبه نسبت به ایدال هایش ، اون چیزی که میخواست با اون چیزی که هست متفاوت بود. همین کمی عصبانی اش کرده بود . اما بی خیالی اش زور بیشتری داشت ، بزرگترین مشکل اش هم همین بی خیالی بود همین که کاری نمی کرد یه روزمرگی پوچ بدون تنوع ، بدون هیچ شادی و هیجانی. دوست داشت کسی او را با خودش ببره به زمانی دیگر ، جایی دیگر.

با اینکه سالها گذشته بود هنوز هم هر گاهی ماریا در ذهنش سرک می کشد. خیلی وقت بود او را ندیده بود. گاهی اسمش را می شنید. گاهی در فیسبوک و اینستاگرام عکس هایش را نگاه میکرد. نمی دانست هنوز دوستش دارد یا نه این کار به یک جور عادت تبدیل شده بود ، عادتی نه از روی عشق و نه از روی تنفر فقط و فقط یک عادت مضحک که گاهی خودش را سرزنش می کرد بابت این کار هایش.

البته سالها او را دوست داشت بود با او در ذهنش زندگی کرده بود. به خاطر او از دختر ها فرار می کرد که نکند کسی را بیشتر از او دوست بدارد.

نیم نگاهی به بیرون کرد مردم در حال رفت و آمد بودند . بعضی می خندیدند بعضی در حال دویدن بودند به راستی چه چیز آنها را دل خوش میکرد؟ چه چیز باعث شده بود آنها شاد ، غمگین ، عصبانی و یا در تکاپو باشند ؟چه چیز انسان ها را کنار هم با اخلاقیات و خصوصیات مختلف نگه داشته ؟ عشق یا تنفر؟ شاید هم بی تفاوتی نسبت به هم. اقل کم خودش میدانست که چرا کنار معدود افرادی است که در زندگی اش هستند. عشق و بی تفاوتی ، نفرتی نسبت به کسی نداشت هیچ وقت این حس را نداشته به هیچ کس حتی اگر با کسی هم مشکل پیدا میکرد نسبت به او بی تفاوت می شد. به خوبی یاد گرفته بود که نسبت به کسی رنجشی به دل نگیرد اقل کم احساس ناراحتی اش به چند ساعت ختم شود. و پس از مدتی در گورستان قلبش دفنش کند برای همیشه!!!

توجهش را دو پسر بچه حدوداً هشت یا نه ساله جلب کرد که یکی دو خم آن یکی را گرفته بود و سعی داشت به زمین بیاندازدش با خنده این کار را انجام می دادند از دور شبیه دعوا بود و از نزدیک شوخی بچه گانه. حتی این صحنه  هم چیزی از خاطرات کودکی اش تداعی نمی کرد. شاید هم به دوستی کشتی گرفته باشد اما چیزی به یادش نمی آمد ، دوستی در این حد صمیمی داشته باشد . در کل شیطنت داشت اما آمیخته با خجالت و احتیاط . حتی به یاد ندارد زنگ خانه ای را زده باشد و فرار کرده باشد ، فقط یک بار دوستانش این کار را کردند ولی او فرار نکرد!!!

نگاهی به ساعتش انداخت ساعتی که نخریده بود و نه کسی برای او خریده بود سال ها آن ساعت را داشت و فقط زمان هایی که برای اهمیت داشت به مچش می بسد!!! یک ربعی در اتوبوس منتظر مانده بود . ای بابا چرا حرکت نمی کنه این ملت رو الاف کرده دوباره نگاهی به اتوبوس انداخت آن خانم هم رفته بود کمی هم دقت که کرد راننده اتوبوس هم نبود نگاهی به پنجره آن طرف اتوبوس کرد، راننده را دید که داشت چایی می نوشید و هم زمان سیگار می کشید. با خودش گفت ای بابا حالا حالا در خدمت صندلی ها هستیم.

همیشه انتظار آخر تاکی باید آنقدر با چیزهای ساده انتظار کشید ، از زمانی که یادش می آمد همه آدم های اطرفش د حال انتظار کشیدن بودند. انتظار برای جواب کنکور. ، انتظار برای جواب سربازی ، انتظار در صف ها طولانی برای گرفتن برنج و نان و حتی قطر ای بنزین !!! و شاید طولانی ترین انتظارشان که تبدیل ب یه یک امید شده رسیدن یک روز خوب عاری از هر گونه نگرانی و دلهره ، گرانی و بی کاری ، یک روز شاد بدون غم بدون دزدی ،  بدون دروغ .

 هنوز هم نفهمیده که چرا انسان ها از دروغ متنفرند اما به راحتی به هم دروغ می گویند. دوست دارند به آنها عشق بورزند ولی کینه توزی می کنند. از دزدی متفنراند ولی دست در جیب هم میکنند.آثار مخرب جنگ را می دانند ام جنگ افروزی می کنند.

شاید دلیل تمام تنهایی هایش همین باشد ، که درک نمی کند اینگونه رفتار ها را. آهی کشید خیره به پاهایش شده بود که چه جاها که دوست داشت با آنها برود و نرفته بود ، چه کفش ها پاره نکرده بود و چقدر دوست داشت کسی جایی همراش پا به پایش قدم بردارد.

دوباره نگاهش به راننده اتوبوس افتاد داشت باقی چایش رو خالی کرد روی سنگ فرش های پیاده رو دست هاش رو به صورت غلدرانه ای باز کرده بود و به سمت اتوبوس می آمد با خودش گفت این راننده دلش نمی آمد لباسش رو بشوره تمام لباسش لکه های سیاه و قطرات چاییه به اتوبوس که رسید دستش رو زیرسپر جلو اتوبوس کرد و در طرف راننده باز شد . از پله های آهنی بالا آمد تق پوق تق پوق نگاه عصبانی تا انتهای اتوبوس انداخت و چیزی به زبان آورد که متوجه نشد.

اتوبوس را روشن کرد و منتظر حرکت اتوبوس های دیگر شد دو اتوبوس جلوتر  اوسط راه تغییر مسیر می دادند. به هر حال هر سه با هم حرکت میکردند. اتوبوس به آرامی شروع به حرکت کرد کمی از جایگاهش دور شده بود که کم کم مسافر ها سر و کله هایشان پیدا شد گویی که همه بیرون از جایگاه منتظر اتوبوس بودند. به دقایقی نکشید که اتوبوس پر شد حتی در راهرو اتوبوس هم اشخاصی ایستاده بودند. لحظه ای لبخند زد به این فکر می کرد چرا مردم اطرافش آنقدر دقیقه نودی هستند.

بلاخره اتوبوس از ایستگاه هم خارج شد و او داشت به افراد خارج از اتوبوس نگاه میکرد که ناگهان دختری برای آشنا آمد. ضربان قلبش زیاد شد ، با اینکه هوا سرد بود در ثانیه ای گرمش شد. نه اون نیست امکان ندارد او باشد از اینجا رفته شاید هم ایران نباشد. او نبود کمی آرام شد ولی در فکر فرو رفت به گذشته به ده سال قبل...


تگ ها :